تبليغاتX
محاوره - جاده

محاوره

همين، همين يكي دو سال پيش بود كه قدم زنان از جلوي درب اميركبير گذشتيم، همان موقع كه روبروي تئاتر شهر تهران نشسته بوديم و در خلوت تاريك نيمه شب تهران از هر دري سخن رانديم. از عشيق هايي كه مي آيند و مي روند، از احمد زيدآبادي، از عبدالله مومني، از درسي كه لعنتي تمام نمي شود.

همين خيلي وقت پيش بود كه از پله هاي آن سفره خانه پايين رفتيم و به ضيافت شام تو نشستم و بي هوا هر چه خواستم به حساب تو سفارش دادم.

و نيمه شب هاي بي شماري كه از سينما صحبت كرديم و سياست و شيخ و همه كس و همه چيز.

علي اولين باري كه يادداشتي از من را در سايت كار كردي خاطرت است؟ چقدر بر سر عكس هايي كه فرستادم خنديدم و ناسزا گفتيم. ‍‍ژورناليسم نصف و نيمه من با تو شروع شد. سياسي شدن من با تو شروع شد.

من همان سامان هستم و تو همان علي.

اما كجاي عدالت نوشته است كه من آسوده باشم و تو گريزان از بي عدالتي كه در تعقيب تو است. همين كه مي دانم حالت خوب است كه بس نيست. در اين ماجراجويي متهورانه ات با تنهايي چگونه سر مي كني، از اين شهر به آن مثل باد مي دوي يا در همان شهر بزرگ مانده اي؟ نه مي شود نه از تو خبري گرفت كه در درسر بيفتي و نمي توان بي خبري ات را تاب آورد.

اين زندگي جديد هيجانش چگونه است؟ شده اي مثل قصه ها، از ان قصه هاي جاده اي و دل من  و خيلي هايي ديگر كه برايت بدجوري تند مي زند.

علي جانم، مراقب خودت باش


به علي مليحي ...



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:57  توسط سامان صفرزائی  |