محمدرضا یزدان پناه را خیلی دوست دارم. سه سالی است هست که حداقل روزی یک وعده به ضیافت واژه هایش می روم. وبلاگش از آن وبلاگ های درجه یک است. بوی همه چیز می دهد، پرده نقره ای، جعبه جادویی، زمین چمن، ترانه، پارلمان، نوستالژی بچگی هایش، دیپلماسی. خانه اینترنتی ممدرضا همه چیز دارد. از همه بیشتر سیاست را می پایید و از همه بیشتر دلداده اصلاحات بود.
محمدرضای ما که امروز جایش در جای تنگ و تاری است، از آن جماعتی است که کار و بارشان نوشتن است. هوای همه چیز را دارد. کمتر قصه سیاسی بود که او در بوی خاکش بازخوانی نکند. از آن با مرام هاست. وبلاگش تا دلتان بخواهد پر است از پست هایی که برای زندانیان سیاسی با هر مرامی نوشته است. محمدرضای محبوس ما دو سال و نیم در وبلاگ نخستش می نوشت، تا اینکه یکی از روزهای آخر بهار پارسال وقتی اومدم سرک بکشم تو خونه مجازی اش دیدم فیلتر شده است. فکر کنم یکی از غمناک ترین خبرهای عمرش را شنید وقتی بهش اس ام اس دادم که "بوی خاک" ات فیلتر شده است. ممدرضا معلوم بود خیلی غمگین شده. رفقای وبلاگ نویس می دانند. کم نیست سی ماه آزگار در یک خانه بنویسی و بعد درش را تخته کنند. خیلی ها بودند که وقتی وبلاگ شان یکبار فیلتر می شود عطای نوشتن در اینترنت را به لقایش می سپارند. اما محمدرضا موند. خیلی خوب هم موند. از من می پرسید میگم این دومی استخوان دارتر هم بود.
. به نظرم از اون آچار فرانسه های اصل هست. گزارش های خبری بی نقص می نویسد، قدرت تحلیل و آنالیز بالایی دارد، هم مصاحبه کننده ورزیده ای است و هم مصاحبه شوند دلنوازی. خیلی دلم تو این یک هفته برایش تنگ شده است. مخصوصا وقتی یادم میاد یکی دو هفته قبل انتخابات چقدر بحث سیاسی کردیم سر اینکه به موسوی باید رای داد یا کروبی.
از بهار پارسال زمانی که تو کارگزاران بود واسش مقاله و ترجمه می فرستادم. از اون بچه های باحالی هست که از سانسور بیزاره. خرداد پارسال برای سالگرد دوم خرداد مطلبی براش فرستادم، راجع به مصاعب ما دهه شصتی ها از عاقبت دوم خرداد بود. محمدرضا خودش متولد دهه شصت است. می گفت خیلی زور زدم مطلبت را کار کنم، اما نشد که نشد. از ان ژورنالیست هایی است که رسالت داشت. عرق می ریخت تا از خود سانسوری فرار کنه و نذاره نوشته هایی که براش می فرستند کنار گذاشته شه، اما وقتی زورش نمی رسید در اوج مردانگی میامد و حتی عذرخواهی هم می کرد. بچه بی نظیری هست. وقتی کارگزاران دی ماه پارسال توقیف شد تا یک هفته ای دل و دماغ نداشت. اما باز خیلی زود امیدوارتر از قبل نوشتن رو از سر گرفت.
تو این نوشته فقط می خوام از بغض بدی که ته گلوم هست بهت بگم محمدرضا، از اینکه بی نهایت دلتنگت هستم، بی اندازه در انتظار آزادی ات.
ثانیه ها رو می شمارم تا برگردی، تا دوباره بوی خوب "بوی خاک" بلند بشه، دوباره بیام تو وبلاگت و موقع داربی واسه پرسپولیسی ها کری بخونیم، دوباره وبلاگ من و خیلی های دیگه پر شه از اون گل های خوش رنگی که ته کامنت هات می ذاشتی . این بیرون، بین آدم هایی که "فعلا" آزاد هستند و مثل تو توی زندان نیستند، خیلی حرف تو هست. خیلی ها تو وبلاگت پیغام گذاشتند و آرزوی آزادی ات را دارند. خیلی ها می خواهند تو برگردی و باز به وبلاگستانی که این روزها خسته و خاکستری هست، روح و رنگ ببخشی.
قول بده یا زود برگردی، یا از تو محبس دعا کنی ما را هم بگیرند و بنشونند در جوار تو. آخه دلم تنگه برات برادر جان. خیلی خیلی زیاد.
