چند روزی است حالم اصلا مساعد نیست...دل پیچه، تهوع و سردردی که پنج شش روزی است امانم را بریده و گویا بهبودی نیز در کار نیست...امتحان های میان ترم ها اواسط این هفته به پایان می رسد و امیدوارم بتوانم پایان این هفته یا هفته آتی یادداشتی پیرامون انتخابات بنویسم..
تهوعم تنها معلول اوضاع ناگوار گوارشی ام نیست.
بخشی از آن مصداق " با صد هزار تنهایی، بی صد هزار تنهایی" است. بخشی از آن از کارد نوک تیزی است که قلبم را می درد.
آخ که چه دل درد روح آزاری را تجربه می کنم. پیچ خوردن هم زمان معده و دل حادثه خوبی نیست.
در این حال و هوا، مفهومی به نام "مهاجرت" بار دیگر شدیدا به افکارم هجوم آورده است. دوست دارم بروم و همه این تجربه های محزون را فراموش کنم.
بگریزم از این سایه های خیال وار خشمگین و کینه توز.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:56  توسط سامان صفرزائی
