آخرین ساخته ی کارگردان بزرگ ایتالیایی با نام "رویاپردازها" نگاهی تلخ و انتقادآمیز به انقلاب دانشجویی فرانسه دارد.
در آستانه ی آغاز شورش ها "متیو" پسر آمریکایی جوانی که به قصد تحصیل به فرانسه سفر کرده به رغم حضور یک ساله اش در پاریس تقریبا هیچ دوستی ندارد و بیشتر اوقات خود را در سالن های سینما می گذراند. در این احوال وی با خواهر و برادری دوقلو به نام های "ایزابل" و تئو" که آنها نیز عاشق پرده ی نقره ای -به ویزه آثار کلاسیک سینمایی- می باشند آشنا می گردد. رابطه ی آنها به تدریج صمیمی تر می شود و متیو در می یابد که رابطه ی جنسی بیمارگونه ای میان این خواهر و برادر فرانسوی وجود دارد و او نیز وارد این رابطه می شود.این سه که عاشقانه یکدیگر را دوست دارند به مرور زمان در انزوای خویش فرو می روند و رابطه ی خود را با جهان بیرون را به کمترین مقدار ممکن می رسانند. تا اینکه با آغاز انقلاب دانشجویی رابطه ی عاشقانه ی آنها را در سراشیبی سقوط قرار می گیرد و آنها که چند صباحی را در رویای خوش با هم بودن سپری کرده بودند با واقعیتی به نام قیام مه آشنا می شوند. خواهر و برادر فرانسوی که برتولوچی پیرامون شخصیت بی قید و سرشار از احساسات و هیجان آن دو پرداخت زیادی انجام داده است در شبی از شب های ماه مه و در حالی که به شب مره گی بیمارگونه ی خویش مشغولند با شنیدن صدای انفجارهای مهیب خیابانی شیفته و مفتون این قیام می شوند و تصمیم می گیرند تا به خشونت و هرج مرج بپیوندند.

برتولوچی می کوشد تا نشان دهد انقلابی که توسط "ایزابل" و "تئو" - که و رفتارهای سادیستیک جنسی و ولنگاری خالص از صفات اصلی آن دو است و در واقع می تواند نماد رفتارهای جامعه ی جوان شورشی آن سال ها باشد- مورد حمایت قرار گرفت تا چه میزان پوچ و خالی از هدف های متعالی بود. "رویاپرداز ها" در واقع قصد دارد بگوید آنچه ما در قیام پاریس دیدیم انقلابی برای به دست اوردن خواسته های بزرگ بشری نبود و تنها کوششی نافرجام بود برای بروز آنارشیسمی که درون جامعه ی سرخورده ی آن زمان فرانسه شکل گرفته بود.
در واقع این فیلم خط بطلانی می کشد بر شعارهای این قیام که از دولت می خواست به عشق احترام بگذارد چرا که نخستین ارزشی که در آن یک ماه به فراموشی سپرده شد عشق بود. آنجا که ایزابل تصمیم می گیرد عشق خود به متیو که آن را مقدس نیز می شمارد را زیر پا بگذارد و به بی آنکه دلیلی محکم داشته باشد به خشونت عریان قیام می پیوندد تا شاید از این راه عقده های روانی خود را التیام بخشد.
" برناردو برتولوچی "
در واقع به نظر می آید کارگردان فیلم های چپ گرایانه ای همچون "1900" و "آخرین تانگو در پاریس" با ساخت "رویاپردزان" به نقطه ی عطفی در افکار روشنفکری خود دست یافت. شگفتی انجا بود که برتولوچی بسیار کوشید تا به تماشاچی بقبولاند که شخصیت "متیو"ی که واجد روحیات محافظه کارانه و اخلاق گرایانه ای آمریکایی است تا چه اندازه از شعور و عقلانیت مطلوب تری نسبت به خواهر و برادر فرانسوی که ناگهان رادیکالهایی دو آتشه شدند برخوردار است و این شاید کوششی به نظر امد برای آنکه برتولوچی در لفافه بیان دارد که او با اندیشه های پیشین خود فاصله ی عمیقی گرفته است.
در سکانسی از شورش های خیابانی که تئو تصمیم دارد به پرتاب بطری کوکتول مولوتف مبادرت ورزد با دیالوگ های تامل برانگیزی میان "تئو" و "متیو" روبرو می شویم:
متیو:"تئو...این کار اشتباه است...اشتباه است..این خشونت است"
تئو" اتفاقا محشر است...خشونت دیگر چیست ..با من بیا پسر...این (بطری ) کارش محشر است"
متیو:"در این بطری لعنتی فاشیسم قرار دارد...فاشیسم!"
تئو: "من فاشیست هستم یا آن پلیس های لعنتی؟"
متیو:"آن ها هم مردم را به رگبار می بندند"
تئو:" دهنت را ببند و از این جا گمشو"
متیو:"به حرف من گوش کن...این اعمال متعلق به پلیس هاست...کار ما با مغزمان است...با عقلمان"
تئو: (فریاد می زند): " کافی ست"
ایزابلا نیز گویی حرف متیو را هیچ می انگارد که دست در بازوی برادرش می اندازد و به قلب خشونت های پاریس می شتابد.
متیو خشمگین ، بغض آلود و ناامید دور شدن آنان را با چشمان بسته به نظاره می نشیند
