چه سرنوشت شوم و رقت آوری پیدا کردند این دو حزب....هیچ وقت فکرش را نمی کردم...هیچ وقت.
رفقای مشارکت و مجاهدین قصد ندارند واکنشی به تشکیل شاخه بسیج در ستاد موسوی بدهند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط سامان صفرزائی
|
چند روزی است حالم اصلا مساعد نیست...دل پیچه، تهوع و سردردی که پنج شش روزی است امانم را بریده و گویا بهبودی نیز در کار نیست...امتحان های میان ترم ها اواسط این هفته به پایان می رسد و امیدوارم بتوانم پایان این هفته یا هفته آتی یادداشتی پیرامون انتخابات بنویسم..
تهوعم تنها معلول اوضاع ناگوار گوارشی ام نیست.
بخشی از آن مصداق " با صد هزار تنهایی، بی صد هزار تنهایی" است. بخشی از آن از کارد نوک تیزی است که قلبم را می درد.
آخ که چه دل درد روح آزاری را تجربه می کنم. پیچ خوردن هم زمان معده و دل حادثه خوبی نیست.
در این حال و هوا، مفهومی به نام "مهاجرت" بار دیگر شدیدا به افکارم هجوم آورده است. دوست دارم بروم و همه این تجربه های محزون را فراموش کنم.
بگریزم از این سایه های خیال وار خشمگین و کینه توز.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:56  توسط سامان صفرزائی
فکر مرگ دخترک هنوز کرختم می کند.
می شد هنوز زنده باشد...دیشب سکانس پایانی "رقصنده در تاریکی" را به یاد "دل آر"ا می بینم...اشکم را در میاورد این گونه جان دختری را گرفتن.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54  توسط سامان صفرزائی
|
تسویه حساب انجام شد...نقاش سرانجام کشته شد.....نقاش را سحرگاه از خواب بیدار کزدند و انتقام گرفتند...دل آرا صبح خیلی زود "وقتی همه خواب بودیم" زبری طناب را روی گردن نحیف و سپیدش حس کرد و صندلی از زیر پایش کشیده شد....دست و پایی زد ....جانی داد و نفسش تمام شد ..آخرین فکری که از ذهنش گذشت چه بود؟ شاید خیال می کرد همه جان دادنش کابوسی بیش نیست...شاید فکر یک رویا بود...رویایی نمردن و رقص در گالری نقاشی هایش..رفص رهایی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:29  توسط سامان صفرزائی
|
عاشق رنگ پریده ی بعضی راننده تاکسی های سی ساله هستم، با اون صورت های آفتاب سوخته درد کشیده، عاشق اون رنج تمام نشدنی شان، عاشق اینکه که وقتی یه زن زیبا با رایحه ای رویایی در صندلی جلو کنارشون میشینه، اینقدر بدبختی هاشون بزرگ و حجیم هست که اصلا زنه رو نمی بینه.
فقط عشقش اینه که دختره دیر و دیرتر پیاده شه..نه واسه اینکه عطرش دوام بیاره، واسه اینکه کرایه بیشتری بگیره.
----------
چند هفته ای نخواهم بود.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:24  توسط سامان صفرزائی
|
