چه سرنوشت شوم و رقت آوری پیدا کردند این دو حزب....هیچ وقت فکرش را نمی کردم...هیچ وقت.
تهوعم تنها معلول اوضاع ناگوار گوارشی ام نیست.
بخشی از آن مصداق " با صد هزار تنهایی، بی صد هزار تنهایی" است. بخشی از آن از کارد نوک تیزی است که قلبم را می درد.
آخ که چه دل درد روح آزاری را تجربه می کنم. پیچ خوردن هم زمان معده و دل حادثه خوبی نیست.
در این حال و هوا، مفهومی به نام "مهاجرت" بار دیگر شدیدا به افکارم هجوم آورده است. دوست دارم بروم و همه این تجربه های محزون را فراموش کنم.
بگریزم از این سایه های خیال وار خشمگین و کینه توز.
می شد هنوز زنده باشد...دیشب سکانس پایانی "رقصنده در تاریکی" را به یاد "دل آر"ا می بینم...اشکم را در میاورد این گونه جان دختری را گرفتن.
فقط عشقش اینه که دختره دیر و دیرتر پیاده شه..نه واسه اینکه عطرش دوام بیاره، واسه اینکه کرایه بیشتری بگیره.
----------
چند هفته ای نخواهم بود.
