تبليغاتX
محاوره

محاوره

                             

                                     

عكس از  آسوشيتدپرس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:54  توسط سامان صفرزائی  | 

 

             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 13:7  توسط سامان صفرزائی  | 

 و روزگار واقعا غربت بي بديل اش را به رخ مي كشد. درست همان كلاسيك آواي موسيقي است كه در ايران به درستي "اشك و لبخند ها " ترجمه شد. آواي يك رستاخيز كه بي امان اشك در مي آورد و بي وقفه لبخند را ارزاني مي دارد.

ديروز نفيسه زارع كهن و فريبا پ‍ژوه آزاد شدند و ساعتي قبل رشيد اسماعيلي بازداشت شد و قبل تر از آن كوهيار گودرزي.

و اين زندگي تحملش گاهي اوقات دشوار مي شود.

خدايا كمكمان كن ، قرار ما را زياد و ترس ما را كم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 0:21  توسط سامان صفرزائی  | 

ماجراهای اخیر نشان از آن دارد که بازوی سیاسی جنبش سبز به اندازه بدنه اجتماعی آن از خلاقیت لازم  برای در دست گرفتن ابتکار عمل برخوردار نیست و این حقیقت که این جنبش است که از رهبران خود جلو زده است را ملموس کرد.

خیلی با اطمینان نمی شود گفت که چنین رخدادی الزاما برای دموکراسی خواهی سودآور است یا خیر. مضرات سبقت بدنه اجتماعی از بازوی سیاسی همانا تضعیف گفتمان سیاسی رهبران آن است که زمان تلطیف در موازنه قدرت را به تاخیر می اندازد چرا که عدم حمایت قاطع از رهبران سیاسی یک جنبش و نچربیدن نیروی نخبگان سیاسی برآمده از آن بر پیکره هواداران آن، دیدگاه اصولگرایان نسبت به خطرآفرین بودن موسوی و کروبی را قدری کمرنگ و آنان را به عمیق تر شدن شکاف میان رهبران جنبش و بدنه آن امیدوار می سازد.

خلاقیتی که محافظه کاران با پخش تصویر مخدوش آیت الله خمینی نشان دادند، جنبش سبز را با واقعیت هایی مواجه کرد که رویارویی با آن اجتناب ناپذیر می نمود. سوال هایی از این دست که این جنبش برای رسیدن به آن چه نمی خواهد می جنگد یا آن چه می خواهد از این پس معنای جدی تری به خود خواهد گرفت. دام اخیر جنبش سبز را آنچنان که باید و شاید اسیر خود نساخت اما به این واقعیت دامن زد که ماه عسل جنبش سبز به پایان رسیده است و  رهبران و بدنه آنان باید نسبت خود یا یکدیگر را روشن تر سازند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:4  توسط سامان صفرزائی  | 

 "فارغ التحصیل" ، از آن شاهکارهای آوانگارد آخرهای دهه شصت است. ته فیلم آن سکانسی که محافظه کاران اجتماعی در کلیسایی که درش توسط صلیب بسته شده است محبوس شده اند می تواند مفهوم "بی همتایی" را توضیح دهد. بازی داستین هافمن و خنده های سراسیمه اش دست نیافتنی و نمایی که زنی برهنه در کلوپ استریپ درست پشت سر عصمت "ایلین" می رقصد و آه که اشک های بیگناه "ایلین" باور نکردنی است.

                    

 

 یا وقتی حزن نگاه به دیوار خیره شده "ان بنکرافت" مرحوم در نقش "خانم رابینسون" را به هنگام همبستر شدن با "بن" به یاد می آید به یاد عیار جادوی هنرپیشه بودن می افتیم. وقتی که خیره شدن غم آلود وی، ده ها دیالوگ را جانشین می شود و  حکایت جوانی به یغما رفته او را بی صدا روایت می کند احساس می کنی باید از وجد تماشای آن به پرواز در آیی.

بعضی موقع ها هیچ چیز به اندازه یک فیلم خوب حرف های خوب نمی زند. یادآور می شود که می توان یک گوشه نشست و کاری نکرد و یا اینکه می توان گوشه ای نشست و سوار بر اندیشه شد،  یک سکانس خوب نوشت و هنر را معنی کرد. کاری که امثال "مایک نیکولز" در آن استاد بودند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:15  توسط سامان صفرزائی  | 

دستام از این که هست تنها تر نمیشه
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:45  توسط سامان صفرزائی 

اگر چه همه چيز را به دنبال خود كشيده ام، همه حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود كشيده ام و زير اين پرده ي زيتوني رنگ كه پيشاني آفتاب سوخته من است پنهان كرده ام، اما من هيچ كدام از اين ها را نخواهم گفت.

لام تا كام حرفي نخواهم زد.

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن، گزيده شده ام.

بگذار هيچ كس نداند، هيچ كس ! و از ميان خدايان، خدايي جز فراموشي بر اين همه رنج آگاه نگردد

                                                                                                        بامداد.ركسانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:3  توسط سامان صفرزائی 


آنچه در ادامه می اید حاصل گفتگویی است که چندی پیش با علی هنری در خصوص  اعتراضات دانشجویان دانشگاه آزاد انجام دادم. دو هفته پیش این مصاحبه را به منظور انتشار در روزنامه های "دنیای اقتصاد" و یا "اعتماد" به ترتیب برای نفیسه زارع کهن و علی ملیحی فرستادم. اینک اولی یازدهمین شبانه روز زندانی شدن در اوین را پشت سر می گذارد و دومی را باد با خود به هر جا می برد.

این متن تقدیم می شود به نفیسه و علی که از قضا هر دو دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی هستند.

بامداد خبر :  اعتراضات گسترده دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی از زمان بازگشایی دانشگاهها در ماه مهر مورد توجه جدی ناظران سیاسی قرار گرفته است. در گفتگو با علی هنری تحلیلگر سیاسی و عضو تحریریه فصلنامه "گفتگو"، دلایل حضور دانشجویان دانشگاه آزاد در تحولات سیاسی پس از انتخابات 22 خرداد و نقش نهادهای اصلی جنبش دانشجویی در جهت‌دهی به تكاپوهای این بخش عظیم از جامعه دانشحویی را جویا شدم. هنری مبنای اصلی این دست تحولات بی‌سابقه را مرتبط با ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:19  توسط سامان صفرزائی  | 

همين، همين يكي دو سال پيش بود كه قدم زنان از جلوي درب اميركبير گذشتيم، همان موقع كه روبروي تئاتر شهر تهران نشسته بوديم و در خلوت تاريك نيمه شب تهران از هر دري سخن رانديم. از عشيق هايي كه مي آيند و مي روند، از احمد زيدآبادي، از عبدالله مومني، از درسي كه لعنتي تمام نمي شود.

همين خيلي وقت پيش بود كه از پله هاي آن سفره خانه پايين رفتيم و به ضيافت شام تو نشستم و بي هوا هر چه خواستم به حساب تو سفارش دادم.

و نيمه شب هاي بي شماري كه از سينما صحبت كرديم و سياست و شيخ و همه كس و همه چيز.

علي اولين باري كه يادداشتي از من را در سايت كار كردي خاطرت است؟ چقدر بر سر عكس هايي كه فرستادم خنديدم و ناسزا گفتيم. ‍‍ژورناليسم نصف و نيمه من با تو شروع شد. سياسي شدن من با تو شروع شد.

من همان سامان هستم و تو همان علي.

اما كجاي عدالت نوشته است كه من آسوده باشم و تو گريزان از بي عدالتي كه در تعقيب تو است. همين كه مي دانم حالت خوب است كه بس نيست. در اين ماجراجويي متهورانه ات با تنهايي چگونه سر مي كني، از اين شهر به آن مثل باد مي دوي يا در همان شهر بزرگ مانده اي؟ نه مي شود نه از تو خبري گرفت كه در درسر بيفتي و نمي توان بي خبري ات را تاب آورد.

اين زندگي جديد هيجانش چگونه است؟ شده اي مثل قصه ها، از ان قصه هاي جاده اي و دل من  و خيلي هايي ديگر كه برايت بدجوري تند مي زند.

علي جانم، مراقب خودت باش


به علي مليحي ...



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:57  توسط سامان صفرزائی  | 

چندان اهل مته به خشخاش گذاشتن نیستم اما این شعار های "مرگ مرگ مرگی" که برای دهن کجی به حاکمیت علیه کشورهایی مثل روسیه و چین سر داده می شد کمی نگران کننده شده است. اوضاع ما مثل محکومی است که به دلیل رفتار خوب آزاد شده است اما همیشه باید تحت نظر باشد که بار دیگر به یک ضد اجتماع تبدیل نشود. او شهروندی آزاد است اما بیشتر از دیگران زیر ذره بین است و هر کنش مشکوک او نگران کننده تلقی می شود.

به نظر تاریخچه خشونت ما  آنقدر جدی است که تمایل بخشی از جنبش سبز برای حرکت به سمت سفارت روسیه می بایست نگران کننده به نظر آید.

ناسلامتی ما  هشتاد نود سال پیش "ماژور رابرت ايمبري"  نايب كنسول سفارت آمريكا را کف خیابان اینقدر زده ایم که از شدت خونریزی در بیمارستان روح از تنش خارج می شود و  در زمره ممالک پیشرو در  "دیپلمات کشی" به شمار می آییم.

            

                                                       سنگ قبر ماژور ایمبری

 

سی سال پیش از دیوار خاک یک کشور بالا رفته ایم و اسیر گرفته ایم و ۴۴۴ شبانه روز چشم بندی کرده ایم.

سه چهار سال پیش از این بالا روی ، چریک های سازمان مجاهدین، دو سه مستشار آمریکایی را به گلوله بسته اند. موافق هستید که از سابقه قابل اعتنایی در خشونت دیپلماتیک برخوردار شده ایم؟

دهن کجی یک جنبش مدرن باید مانند خود آن مدرن و امروزی باشد. "مرگ" و "نفرین" به نظر میراثی  پیر و هراس انگیز می آید. شاید تصور ان باشد که شعار "مرگ بر روسیه" تنها شعاری است برای خنثی کردن احساسات ضد غربی حاکمیت. اما بپذیریم که در وضعیت غیرنرمال کنونی هر تصوری ممکن است کم کم شکل عینی به خود گیرد. دور از ذهن نیست که با چند مرگ بر روسیه گفتن دیگر در آن فضای ملتهب باور بداریم که بخشی از تقصیر ها متوجه روسیه است. آنگاه الگوی ۱۳ آبان ۵۸ در ذهنمان رژه رود و بعد هوس کنیم حال یک دیپلمات روس یا چینی را بگیریم.

حاشیه

دیروز اکونومیست در مقاله "نوامبر سبز" نوشته بود، در روز چهارشنبه(سیزدهم آبان) پاره ای از جنبش سبز شعار "مرگ بر هیچکس" سر داده است. اگرچه هنوز "مرگ" اش ملال آور است اما نشان از عزم و روحیه بالای جنبش سبز در مهار و تعدیل خویش دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط سامان صفرزائی  |