احساس می کنم یکی از غمگین ترین انسان های دنیا هستم...غمگین تر از اون پری شعر فروغ.
با سرخوشی به خواب می روم اما با اشک و اندوه از خواب بر می خیزم. پایان زیبا ولی آغاز غمناک. مرام دنیا برعکس شده است.
همیشه خواب فردا های خوب را می بینم. خواب آدم های خوب را می بینم. خواب می بینم که جلوی خدا واستادم و با صدای بچگانه ازش می خواهم که من رو ده سال کوچیک کنه.
اما خدا می خنده به من -لبخند و نه پوزخند.- من رو بغل می کنه خیلی گرم و صورتم را می بوسه در خواب. می خواهد بگوید راهی نیست کودکی تو برای همیشه تمام شده است. تو بزرگ شدی. شاید او هم بغض کرده؛ می توانم حدس بزنم ، بی گمان او هم در دل آرزو می کرد کاش انسان های او هرگز بزرگ نمی شدند و کودک می ماندند.
دلم می گیرد که خواسته ای را مطرح ساخته ام که او را اینچنین غمگین کرده، می گویم نگران نباش؛ دنیا با آدم بزرگ ها نیز می تواند خوب باشد. این بار اما پوزخند می زند . انگار هرگز دروغی به این بزرگی نشینده است. مرا رها می کند و می رود. همان لحظه احساس می کنم زیر پایم خالی شده، با سرعتی سرسام آور پایین می روم، ته دلم درد می گیرد از سقوطی اینچنین آزاد.
همین موقع هاست که از خواب بر می خیزم. غمگین از تنهایی. غمگین از اینکه خدا رهایم کرده و غمگین از دروغی که به او گفته ام. با اکراه از خواب بر می خیزم، صورتم را می شویم تا دیگران نیز برخیزند و به استقبال روزی پر از ادم بزرگ ها بروم. تا شب را سر می کنی به این امید که باز بخوابی و باز در خواب، خواب او را ببینی.
گفتم که ...از آن پری فروغ هم غمگین ترم. اما صورتم هیچ نشان نمی دهد. هیچ.
یاد آن دلقکی می افتم که شبی، -پیش از نمایش- مطلع شد فرزندش از دست رفته است. با چشم گریان به صحنه آمد و از غم خویش گفت. اما ادم بزرگ ها فقط برای او دست زدند و خندیدند. از ته دل به او خندیند.
آه کودکی از دست رفته ام! دلم برایت تنگ است. به اندازه ی خدا دلم برایت تنگ است.
