تبليغاتX
محاوره

محاوره

الان که فکر می کنم خیلی حسرت می خورم که چرا خاطراتم رو ننوشتم هیچ وقت...فقط گاه گاهی پیش می آمد که برخی تصوراتم را در نوجوانی بر روی کاغد می آوردم. سال های نوجوانی سال های شنیدن بود و ننوشتن. کاش بیشتر از ان روزها به خاطرم بود. تا همین چند ساعت پیش بر این گمان بودم که- اه چقدر ان سال ها خرم و خوش دل بودم- تا اینکه خیلی اتفاقی به نوشته ای از روزهای قدیم و دبیرستان بر خوردم. یادم نیست چه زمانی این را نوشتم و مناسبتش چه بود. ای کاش می دانستم. فقط خاطرم امد که گذشته ها شاید انقدر ها که فکر می کنیم همیشه خوب نبودند. شاید امروز گذشته ها را عزیز می کنیم و در خوب بودنشان اغراق ها می کنیم تا از سختی های زمان حال بگریزیم. با هم بخوانیم انچه من در هفده سالگی خط خطی کردم :

احساس می کنم یکی از غمگین ترین انسان های دنیا هستم...غمگین تر از اون پری شعر فروغ.

با سرخوشی به خواب می روم اما با اشک و اندوه از خواب بر می خیزم. پایان زیبا ولی آغاز غمناک. مرام دنیا برعکس شده است.

همیشه خواب فردا های خوب را می بینم. خواب آدم های خوب را می بینم. خواب می بینم که جلوی خدا واستادم و با صدای بچگانه ازش می خواهم که من رو ده سال کوچیک کنه.

اما خدا می خنده به من -لبخند و نه پوزخند.- من رو بغل می کنه خیلی گرم و صورتم را می بوسه در خواب. می خواهد بگوید راهی نیست کودکی تو برای همیشه تمام شده است. تو بزرگ شدی. شاید او هم بغض کرده؛ می توانم حدس بزنم ، بی گمان او هم در دل آرزو می کرد کاش انسان های او هرگز بزرگ نمی شدند و کودک می ماندند.

دلم می گیرد که خواسته ای را مطرح ساخته ام که او را اینچنین غمگین کرده، می گویم نگران نباش؛ دنیا با آدم بزرگ ها نیز می تواند خوب باشد. این بار اما پوزخند می زند . انگار هرگز دروغی به این بزرگی نشینده است. مرا رها می کند و می رود. همان لحظه  احساس می کنم زیر پایم خالی شده، با سرعتی سرسام آور پایین می روم، ته دلم درد می گیرد از سقوطی اینچنین آزاد.

همین موقع هاست که از خواب بر می خیزم. غمگین از تنهایی. غمگین از اینکه خدا رهایم کرده و غمگین از دروغی که به او گفته ام. با اکراه از خواب بر می خیزم، صورتم را می شویم تا دیگران نیز برخیزند و به استقبال روزی پر از ادم بزرگ ها بروم. تا شب را سر می کنی به این امید که باز بخوابی و باز در خواب، خواب او را ببینی.

گفتم که ...از آن پری فروغ هم غمگین ترم. اما صورتم هیچ نشان نمی دهد. هیچ.

یاد آن دلقکی می افتم که شبی، -پیش از نمایش- مطلع شد فرزندش از دست رفته است. با چشم  گریان به صحنه آمد و از غم خویش گفت. اما ادم بزرگ ها فقط برای او دست زدند و خندیدند. از ته دل به او خندیند.

آه کودکی از دست رفته ام! دلم برایت تنگ است. به اندازه ی خدا دلم برایت تنگ است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:1  توسط سامان صفرزائی  | 

سخن به طنز نمی گویم..اگر دست یابی دانشگاه شمال غربی ایران به خواسته هایش واقعیت داشته باشد و همانند موارد مشابه دیگر ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط سامان صفرزائی  | 

استدلال های خام اصلاح طلبان هنگام مقاله نویسی برای جلب نظر مردم برای شرکت در هرگونه انتخاباتی جای تامل بسیار دارد. به این جملات اقای پورنجاتی در ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط سامان صفرزائی  | 

  امروز برای اولین بار ترانه ی ترنج آقای نامجو رو گوش کردم.

چه صدای زیبایی بود.چه..


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط سامان صفرزائی  | 

      مرد رویایی" چهل سال پیش ترور شد. . .          

                    


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:17  توسط سامان صفرزائی  | 

در فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شود سکانس هایی   طبق عرف صدا و سیما همواره حذف می شود که علی رغم نقد بر چنین رویکردی اما به دلیل رایج شدن ان شگفتی مخاطب را بر نمی ارهانگیزد. اما صحنه هایی که ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط سامان صفرزائی  | 

 هیچ وقت نفهمیدم معیار درست برای اینکه آخر سال با خودم فکر کنم سالی که گذشت سال خوش رنگی بود یا بد رنگ چیه.همیشه هم ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:37  توسط سامان صفرزائی  | 

 نیمه شب می شود و نمایی از دو تخت خواب کوچک و مجزا می بینیم . صدای خروپف زن اتاق را فرا گرفته است. مرد آرام از خواب ...

 

 


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط سامان صفرزائی  | 

همان پرسشی که پنج شش سالی است پیراهن عثمان اصلاح طلبان گشته است و از بخت بدشان چاره ساز حضورشان در حاکمیت  نمی شود که نمی شود. شاید بدین خاطر که خون های روی پیراهن به شدت مصنوعی به نظر می رسد آیا این سرخی غیر متعارف و متمایل ....


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:14  توسط سامان صفرزائی  | 

همه چیز وهم است..خانواده٬ اداره٬ دوستان٬ خیابان٬ زن٬ همه وهم است.  وهمی که همواره نزدیک تر می آید و دورتر می رود. ولی نزدیک ترین حقیقت فقط آن است که من سرم را به دیوار سلولی بی در و پنجره می فشرم.                                                                                          

                                                                                                   Franz Kafka 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط سامان صفرزائی  |